ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )
315
معجم البلدان ( فارسى )
خنافس [ خ ف ] سرزمينى است از عراق « 1 » كه تازيان در آن جاى كردهاند و نزديك انبار در بخش بردان است . تازيان در آنجا بازارهاى فصلى برگزار مىكردند و مسلمانان از طرف خالد بن [ 474 ] وليد به سردارى ابو ليلى ابن فدكى بر آن تاختند و او چنين سرود : و قالوا : ما تريد ؟ فقلت : أرمي * جموعا بالخنافس بالخيول فدونكم الخيول ، فألجموها * الى قوم بأسفل ذي اثول فلما أن أحسّوا ما تولوا * و لم يغررهم ضبح الفيول و فينا بالخنافس باقيات * لمهبوذان في جنح الأصيل « 2 » سپس به روزگار عمر خطّاب جنگ ديگرى به فرماندهى مثنى بن حارثه در آنجا رخ داد كه در روز هفته بازار بر سر مردم تاختند و ايشان را كشتار كرده دارائيشان را ربودند پس مثنّى چنين سرود : صبحنا بالخنافس جمع بكر * و حيّا من قضاعة غير ميل بفتيان الوعى من كلّ حىّ * تباري في الحوادث كلّ جيل نسفنا سوقهم ، و الخيل رود * من التّطواف و الشرب البخيل « 3 » خنامتى [ خ م تا ] با تاى دو نقطه و الف كوتاه پايانين ، ديهى از بخارا . بدان نسبت دارد : بو صالح طيب پسر مقاتل پسر سليمان پسر حمّاد خنامتى « 4 » بخارايى او از ابراهيم پسر أشعث روايت مىكند و بو طيب طاهر پسر محمد پسر حمويه بخارايى از وى روايت دارد . خنان « 5 » [ خ ] با الف ميان دو نون در پايان ؛ شهرى است در كشور جرزان كه در كتاب فتوح حبيب بن مسلمه آمده است . استخرى گويد : خنان دژى است كه آن را قلعة التّراب گويند زيرا كه بر تپهاى بلند جا دارد . خنبون « 6 » [ خ ] با باى تك نقطه و نون پايانين : ديهى از بخارا در فرارود در چهار فرسنگى بخارا در راه خراسان است . بدانجا نسبت دارد : بو القاسم و اصل بن حمزه پسر على پسر نصر صوفى خنبونى « 7 » . يكى از جهانگردان حديث جوى راستگو و درستكار بود . او در بخارا از بو سهل عبد الكريم پسر عبد الرحمن كلاباذى و در اصفهان از بو بكر پسر زبده خبنى و نيز در شهرهاى ديگر حديث برشنود . بو بكر خطيب و قاضى اردستان محمد بن عبد الباقى از وى برشنودند . [ 475 ] خنثل [ خ ث ] با ثاى سه نقطه . تكهاى از سرزمين بنى كلاب كه گسترده و سفيد نزديك « حزيز الحوأب » است . اسود اعرابى آن را ياد كرده گويد : روزگارى سعد بن صبيح نهشلى به خانهء مربع بن وعوعه پسر ثمامه پسر حارث پسر سعد پسر فرط پسر عبد پسر بو بكر پسر كلاب فرود آمدند پس چون سعد بيمار شد مربع براى آوردن آب براى ايشان از خانه بيرون رفت سعد به سوى همسر مربع حمله كرد و زن فرياد كشيد پس مربع برگشت و با شمشير سعد را بكشت و چنين سرود : فزعت الى سيفي فنازعت غمده * حساما به أثر قديم مسلسل فغادرت سعدا و السباع تنوبه * كما ابتدر الورّاد جمّة ملهل دعا نهشلا إذ حازه الموت دعوة * و أجلس عنه كالحوار المجدّل فانك قد اوعدتني غضب الحصى * و انت بذات الرّمث من بطن خنثل و لكنّما اوعدتني ببسيطة ال - * - عراق الذي بين المضلّ و حومل و قلت لاصحابى : النجاء فانما * مع الصبح ان لم تسبقوا جمع نهشل فأصبحن يركضن المحاجن بعدما * تجلّى من الظّلماء ما هو منجلي « 8 »
--> ( 1 ) . از كوفه تا خنفس ( مفرد خنافس ) يك روز راه است ( احسن ع ص 251 ترجمه ص 361 ) . ( 2 ) . پرسيدند چه مىخواهى پاسخ دادم سوارانى را كه در خنافس هستند پس شما اسبان را لگام كنيد و چون ايشان آماده شدند و از هيبت فيل نترسيدند ما به « خنافس » « مهبودان » در آمديم . ( 3 ) . بامدادان به خنافس به گروه بكر و قبيلهء قضاعه رسيديم جوانان بومى در بازار بودند و ما ايشان را پراكنده كرديم . . . ( 4 ) . ش . ش : 1350 از انساب 208 ، لباب 1 : 463 . ( 5 ) . احسن ع ص 51 ، 374 ترجمه ص 73 ، 554 قلعهء تراب . ( 6 ) . احسن ع ص 267 نسخه بدل . ( 7 ) . ش . ش : 3254 از انساب 209 ، لباب 1 : 465 ، تاريخ بغداد 13 : 493 ، تاريخ نيشابور گزيده از سياق 721 . ( 8 ) . به سوى شمشير خود پريدم و آن را از غلاف بر كشيدم و به سوى سعد جانشين درندگان آمدم . او همين كه مرگ را بديد قبيلهء نهشل را به فرياد خواست كه تو مرا فرستادى و اكنون خود در درهء « خنثل » نشستهاى . . .